مهرو
مگه عاشقم نیستی ... مگه قرار نیست زن من بشی ... برم با ریحانه باشم ... تو زن منی نه کس دیگه ....
با این حرفها با این نجواهای عاشقانه مهرو خام شد ... مهرو تمام لباس های زیریش رو در آورد تکونی به خودش داد ....
با هر حرکت مهرو دل مجتبی به لرزه می افتاد ... مجتبی هم عاشقش بود اما نه قد مهرو ...
مهرو بسته بیا کنارم بشین خانومم....قربونت برم
مهرو نه دستاش می لرزید نه قلبش تند میزد آروم آروم بود .... به هیچی فکر نمیکرد به جز عشقش....
مجتبی بلند شد... مهرو کشید تو اتاق ...پرتش کرد رو تختش ...
آقایی از کجا کام میگیری؟...😁
تو کجا دوست داری...؟😋
مجتبی خودشو انداخت رو مهرو شروع کرد به مک.....ی..دن سی...نه هاش
مهرو میخندید .... مهرو یه چی بگم نه نگو خب ....
نترس نمیگم الان اصلا تو حال خودم نیستم ....
یه نینی کوچیک بندازم تو شکمت؟؟؟
مهرو قهقه زد... سری به نشونه تایید تکون داد ...
پس ل....ای پاتو باز کن که میخوام مامانت کنم...
مهرو انجام داد
صدای آی و خنده باهم مخلوط شدن
وقتی پشیمون شد که کار از کار گذشته بود ... لباسای پرت شده اش رو پوشید ... مجتبی با عجله کمکش کرد ... خوبی درد نداری که دورت بگردم ..
مهرو اشک چشماشو پاک کرد دارم ...
برو خونه استراحت کن حموم گرم کن خوب میشی .... صبر کن برات یه چیزی شیرین بیارم رنگت پریده پس میافتی ..
بهم شک میکنن خیلی وقته اینجام ...
نمیکنن سرگرم زن دادن رضا هستن ..
مجتبی با عجله رفت مقداری شکلات و بسته کاغذ دستمالی از ماشینش برداشت رفت طبقه بالا ...
بیا دردت بجونم ... خانومم ... بیا بخور ..
یه شکلات باز کرد تو دهن مهرو جا داد ... بخور حالت جا میاد ... چرا ایقدر ترسیدی دیونه .... من شوهرتم دیگه ....
مهرو بی حرف خم شد شالشو برداشت ...
بزار کمکت کنم ...
با این حرفها با این نجواهای عاشقانه مهرو خام شد ... مهرو تمام لباس های زیریش رو در آورد تکونی به خودش داد ....
با هر حرکت مهرو دل مجتبی به لرزه می افتاد ... مجتبی هم عاشقش بود اما نه قد مهرو ...
مهرو بسته بیا کنارم بشین خانومم....قربونت برم
مهرو نه دستاش می لرزید نه قلبش تند میزد آروم آروم بود .... به هیچی فکر نمیکرد به جز عشقش....
مجتبی بلند شد... مهرو کشید تو اتاق ...پرتش کرد رو تختش ...
آقایی از کجا کام میگیری؟...😁
تو کجا دوست داری...؟😋
مجتبی خودشو انداخت رو مهرو شروع کرد به مک.....ی..دن سی...نه هاش
مهرو میخندید .... مهرو یه چی بگم نه نگو خب ....
نترس نمیگم الان اصلا تو حال خودم نیستم ....
یه نینی کوچیک بندازم تو شکمت؟؟؟
مهرو قهقه زد... سری به نشونه تایید تکون داد ...
پس ل....ای پاتو باز کن که میخوام مامانت کنم...
مهرو انجام داد
صدای آی و خنده باهم مخلوط شدن
وقتی پشیمون شد که کار از کار گذشته بود ... لباسای پرت شده اش رو پوشید ... مجتبی با عجله کمکش کرد ... خوبی درد نداری که دورت بگردم ..
مهرو اشک چشماشو پاک کرد دارم ...
برو خونه استراحت کن حموم گرم کن خوب میشی .... صبر کن برات یه چیزی شیرین بیارم رنگت پریده پس میافتی ..
بهم شک میکنن خیلی وقته اینجام ...
نمیکنن سرگرم زن دادن رضا هستن ..
مجتبی با عجله رفت مقداری شکلات و بسته کاغذ دستمالی از ماشینش برداشت رفت طبقه بالا ...
بیا دردت بجونم ... خانومم ... بیا بخور ..
یه شکلات باز کرد تو دهن مهرو جا داد ... بخور حالت جا میاد ... چرا ایقدر ترسیدی دیونه .... من شوهرتم دیگه ....
مهرو بی حرف خم شد شالشو برداشت ...
بزار کمکت کنم ...
- ۲.۱k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط